تبليغاتX
هـــه وا ل نیـــر - فرانتس کافکا و مساله کودکي

هـــه وا ل نیـــر

اولیـن نشـریه ی دانشـجویـی به سـه زبان کــردی,فـارسی و تـرکـی

امير احمدي آريان

1

در تب و تاب روزهاي پس از جنگ جهاني دوم، حزب کمونيست فرانسه مجله يي منتشر مي کرد به نام اکسيون. در اين هفته نامه، هر هفته تحريريه پرسشي را طرح مي کردند و از خوانندگان شان مي خواستند پاسخ هاي خود را براي مجله بفرستند تا در شماره بعد منتشر شود. در يکي از شماره ها، تحريريه به اين نتيجه رسيد که پرسشي عجيب درباره فرانتس کافکا مطرح کند؛ نويسنده يي که در آن سال ها کم کم به اوج شهرت مي رسيد. پرسش اين بود؛ «آيا بايد کتاب هاي کافکا را سوزاند؟»

طرح چنين پرسشي مسلماً براي خواننده يي که مجله را باز مي کرد تا پرسش هفته را پيدا کند و به آن بينديشد، شوک آور و تعجب بر انگيز بود، به خصوص اينکه نه در هفته هاي قبل و نه در همان شماره هيچ صحبتي از سوزاندن کتاب يا بحثي درباره کافکا در نگرفته بود. اما تحريريه اين مجله نشان داد هوشمندي و فرصت طلبي اش در طرح اين پرسش بي ثمر نبوده است، چرا که در طول آن هفته بيشترين ميزان نامه از جانب خوانندگان به دست شان رسيد. اين ماجرا براي بحث ما از اين جهت حائز اهميت است که نقطه شروع مقاله درخشاني است که ژرژ باتاي فيلسوف و نويسنده مشهور فرانسوي درباره کافکا نوشته است. مفهوم محوري مقاله باتاي «کودکي» است، و باتاي معتقد است کافکا از آن جهت نويسنده يي مهم است که در تمام طول زندگي اش هيچ گاه نخواست بزرگ شود، و با اين حال همواره تلاش مي کرد به عنوان کودک در جامعه بزرگسالان پذيرفته شود. باتاي از همين پرسش شروع مي کند که «چرا بايد کافکا را سوزاند؟» و به اين نتيجه مي رسد که تحريريه مجله در اين بين پاسخ خود کافکا را فراموش کرده اند، نويسنده يي که عمرش را با وجداني معذب براي سوزاندن يا نگه داشتن دست نوشته هايش به پايان برد، و وظيفه سوزاندن را به ماکس برود محول کرد؛ دوستي که پيش از روز مرگ کافکا بارها به او گفته بود نوشته هاي او را نخواهد سوزاند. اما به هر حال، چه مي شود که سال ها پس از مرگ کافکا، عده يي فعال سياسي که نام مجله شان را «کنش» گذاشته و بي ترديد به کنش عملي بيشتر از هنر بها مي دهند، اين پرسش به ذهن شان مي رسد که «آيا کافکا را بايد سوزاند؟»

پاسخ را باتاي در مفهوم «کودکي» مي بيند، و معتقد است نقطه تمايز کافکا از ديگر نويسندگان بزرگ تاريخ ادبيات، همين اشتياق سرسختانه و ميل تعديل ناپذير کافکا به کودک ماندن است. کودکي مرحله يي است که همه تجربه اش کرده ايم، و با اين حال آن را کاملاً به فراموشي سپرده ايم. کودکي براي فرد جايگاهي مشابه جايگاه يهوديان در آلمان هيتلري دارد. يهوديان در آن جامعه وجود داشتند، مثل مردمان ديگر زندگي مي کردند و بخش لاينفکي از جامعه بودند، با اين حال مردم آلمان سعي مي کردند وجود اين اقليت را فراموش کنند، زندگي اش را ناديده بگيرند و اگر هم عطف توجهي به آنها مي شد، صرفاً به خاطر يافتن مقصر بود براي معضلات و مصائبي که آلمان ها در آن دوران از سر مي گذراندند. به اين ترتيب بود که اين تصوير جمعي در هيئت هيتلر عينيت يافت، و مردم آلمان به مردي راي دادند که مي خواست با تصفيه نژاد ژرمن، انسان طراز نو را خلق کند. هر انساني در قبال کودکي اش چنين موضعي مي گيرد. کودکي آن بخش از زندگي است که هميشه به فراموشي سپرده مي شود، و آن زمان که به ياد مي آيد در مقام مقصري براي مصائب فرد در بزرگسالي ظاهر مي شود. به اين ترتيب است که آن کس که سن کودکي را پشت سر گذاشته و با اين حال مي خواهد کودک بماند، بي ترديد با غضب بزرگسالان مواجه خواهد شد، و کافکا چنين فردي بود. نشانه هاي کودکي را در قهرمانان رمان او به وضوح مي توان يافت، به خصوص در محاکمه، که يوزف کا در برابر دادگاه چيزي نيست جز کودکي گستاخ و مزاحم، کودکي لجوج که آمده تا به هر قيمت که شده حقش را از محکمه يي بگيرد که مفهوم حق در آن بي معناست. يوزف کا پا بر زمين مي کوبد، به مقامات بالاي دادگاه علناً توهين مي کند و خطابه يي خامدستانه در مذمت دادگاه عالي ارائه مي کند بي آنکه بداند تمام تلاش هايش در جهت عدالت خواهي فقط او را به مرگ نزديک تر مي کند. يوزف کا لجاجتي کودکانه دارد، حتي روزي که دادگاه براي بازجويي احضارش نکرده است شخصاً به دادگاه مي رود تا کنجکاوي سيري ناپذيرش را ارضا کند، به حرف هيچ کس گوش نمي دهد چون شک ندارد که حق با او است، و براي گرفتن اين حق، همچون کودکي که اطلاعي از مناسبات بزرگسالان ندارد، تا پاي جان پيش مي رود. يوزف کا بي گمان نزديک ترين شخص به خود کافکا در ميان آفريده هاي اوست. کودکي کافکا اما به هيچ وجه کودکي رمانتيکي نيست، و اين نکته يي بسيار مهم است. کودکي کافکا را به هيچ وجه نبايد با آن دسته انزواهاي از جنس «چيني نازک تنهايي» خلط کرد، و اين عدم ارتباط با جامعه بزرگسالان را نبايد به گوشه نشيني و غرقه شدن در بحر تعمق تشبيه کرد. برعکس، کافکا در تمام طول زندگي اش تلاش کرد بخشي از جامعه بزرگسالان باشد. او مشاغلي به شدت کسالت آور و دور از ذهنيت شخصي خود نظير کارمندي بانک را مدت ها تحمل کرد، دو بار تا آستانه ازدواج پيش رفت و زندگي عشقي پرشوري داشت، و در مجموع به هيچ وجه موجودي گوشه نشين و منزوي نبود. کافکا کودک باقي نماند تا به گوشه انزواي خود پناه برد، او تمام تلاشش را کرد که در هيئت کودک به جامعه بزرگسالان گام نهد و بزرگسالان را متقاعد کند که يک کودک را در جمع خود بپذيرند. کافکا در اين راه شکست خورد، اما توانست تلاش هايش را در قالب بعضي از مهم ترين دستاوردهاي نبوغ ادبي در قرن بيستم به دست آيندگانش برساند.

2

مقاله باتاي اما بر پيش فرضي استوار است که بديهي پنداشته شده و با اين حال محل شک است. پيش فرض باتاي اين است که کودکي مرحله يي است قابل ستايش در زندگي فرد، مرحله معصوميت و تعالي و کلاً دوران تجربه امر خير است، کودکي آن دوره يي است که شر را در آن راهي نيست و مي توان به منزله نماد تجربه خير در زندگي فرد آن را نمونه گرفت. باتاي با اين پيش فرض کارش را آغاز مي کند و در طول مقاله اش هيچ گاه پيش فرضش را به پرسش نمي کشد، با اين حال مساله هنوز پا بر جاست؛ آيا کودکي واقعاً نماد تجربه امر خير در زندگي هر فرد است؟ آيا کودکي دوره يي است تماماً قابل دفاع و در مقابل آن، بزرگسالي محل ظهور شر و گناه است؟

يکي از مهم ترين تاملات تاريخ بشر در مورد مساله گناه، بي گمان «اعترافات» سنت آگوستين است. اعترافات کتاب شگفت انگيزي است؛ مردي که به والاترين مراتب مسيحيت دست يافته است، در اواخر عمر مي نشيند و کتابي مي نويسد که بخش اعظمش اعتراف به گناهاني است که تا قبل از سي سالگي مرتکب شده است. سنت آگوستين در سراسر کتاب در حال عجز و لابه به درگاه خداوند است تا گناهان او را ببخشد، از آغاز تولد تا پايان جواني اش که لحظه تابيدن نور مسيح به قلب او است، از نظرش دوراني است سراسر غرق در گناه و معصيت که حتي دقيقه يي از آن ارزش دفاع ندارد، و سنت آگوستين تنها راه خلاص شدن از اين کلکسيون گناهان را اعتراف مي داند. کودکي نيز از ديد او مستثنايي بر اين قاعده نيست. سنت آگوستين چند خاطره از دوران کودکي اش را ذکر مي کند؛ بسيار به والدين و مربيانش دروغ گفت و فريبشان داد، فقط به اين دليل که دوست داشت بازي کند و از درس بيزار بود، از گنجه پدر و مادرش دزدي کرد تا اسباب بازي هاي مورد علاقه اش را بخرد يا با دوستانش معاوضه کند، در بازي ها معمولاً براي پيروزي تقلب مي کرد و همبازيانش را فريب مي داد فقط به اين دليل که اشتياقي شديد و در عين حال بي معنا به پيروزي داشت، و در انتهاي اين سلسله اعترافات آگوستين مي نويسد؛ «آيا مي توان اين را معصوميت کودکانه تلقي کرد؟ خداوندا، حاشا که چنين باشد، اما استدعا دارم از آن درگذري.» (نقل از ترجمه سايه ميثمي، نشر سهروردي، ص 71)

مي توان گفت تلقي کودکي از ديد کافکا بيشتر به تلقي سنت آگوستين شبيه است تا باتاي، حداقل آنچه از باتاي در اين مقاله مي بينيم. رفتارهاي يوزف کا کودکانه است، او همچون پسربچه يي لجباز پا بر زمين مي کوبد تا حق خود را از دستگاه قضايي بگيرد، اما در نهايت هم او، هم کا در قصر و هم گرگور سامسا در مسخ، گويي کودکاني سراپا گناهند؛ کودکاني که انگار به دليل گناهي نامعلوم، گناهي که گويي در ازل مرتکب شده اند، بايد تقاص پس دهند. در عمل هيچ ستايشي از قهرمانان کافکا در رمان هايش ديده نمي شود، به هيچ وجه به نظر نمي رسد اين شخصيت ها فضيلتي نسبت به ديگراني دارند که، مثلاً در محاکمه، همگي در چرخ دنده هاي نظام قضايي له شده اند. يوزف کا در نهايت چندان حس ترحم و همدلي خواننده را برنمي انگيزد، به اين دليل که در هيچ نقطه يي از رمان صراحتاً گفته نمي شود او گناهکار نيست، و همان قدر که ادعاهاي دادگاه بر گناهکار بودن او بي اساس است، ادعاهاي خود او بر بي گناه بودنش نيز پايه و اساس محکمي ندارد. يوزف کا همان کودک سنت آگوستين است، کودکي که در عين معصوميت و «نزديک بودن به ملکوت آسماني» دست به دزدي مي زند، دروغ مي گويد، تقلب مي کند و تمام اين گناهان را اتفاقاً خيلي راحت تر و آسوده تر از بزرگسالانش مرتکب مي شود. کافکا تکيه گاهي ندارد، و هرچند شخصيت هايش را همچون کودکاني لجوج و حق به جانب به ميان جماعت بزرگسالان مي فرستد، اما هيچ کجا از آنان نيز دفاع محکمي نمي کند و بر بي گناهي شان صحه نمي گذارد. سوسک شدن گرگور سامسا و اعدام يوزف کا گويي نه فقط به خاطر بلاهت بوروکراسي قضايي يا له شدن زير فشار جامعه، بلکه گويي به علت آن گناه ازلي است که اين دو در مقام کودک مرتکب شده اند.

منبع:روزنامه اعتماد ۳۱ مرداد ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 2:17  توسط گوفاری هه وال نیرinfo_havalner@yahoo.com  |